گنجشک و چنار

بعضی وقت‌ها می‌ترسم از رسیدن. تو هم اگر جای من بودی و این حمله‌های فکری را تحمل می‌کردی شاید می‌ترسیدی. می‌ترسم تو هم در نظرم خراب شوی. ترسناک است. بعدش امید از جریان زندگی شخصی‌ام رخت می‌بندد. من می‌مانم و خودم. به این فکر می‌کنم که اگر به تو نرسم می‌توانم بگویم یک نفر بود پر از خوبی و نشد رسیدن اما اگر برسیم و تو مثلا تغییر کنی دیگر هیچ چیز ندارم. احمقانه نیست؟ به رویم بیاور. بگو که چقدر این فکرها مسخره است. سرزنش کن مرا. لایقش هستم.
   شبیه بچه گربه‌ای تنها که در سرما گوشه‌ای افتاده، فکرم و دلم می‌لرزد. تشنج می‌کند حتی. می‌زنم زیر گریه از این فکرهای بیمار. سینه‌ام می‌سوزد. مدتی هم هست که حس می‌کنم معده‌ام می‌سوزد. سوزش‌اش زیاد نیست اما خب وقتی حالم بد می‌شود می‌سوزد. 
   حس می‌کنم به سم قوی آلوده شده فکرم. کارهایم هم به شدت احمقانه است. می‌نشینم کنار بقیه پشت سر خانوم فلانی و فلان شخص حرف می‌زنم توی سلف. می‌خندم به حرف‌هایی که درباره کانال کراش می‌زنیم. باورت می‌شود؟ بعد پول بی‌زبانم را می‌دهم می‌روم تور عکاسی و با چیزهایی مواجهه می‌شوم که چندشم می‌شود. دختر و پسرهای سرخوش توی اتوبوسی که پرده‌هایش تماما کشیده شده و تمام باندهایش با آخرین ولوم صدا روشن اند، می‌رقصند. 
   البته راستش نباید بد بین بود. چیزهای خوبی در من هست که این اواخر کسبشان کردم. البته ازشان بگذریم. داشتم می‌گفتم که حس مسموم بودن دارم. مثلا امروز از کیف آن دختر ترم بالایی خوشم آمد و پیش خودم گفتم اینطور کیف‌ها چقدر با چادر خوب به نظر می‌آیند. اه. یا اینکه کلی پول دادم آن کت مشکی را خریدم که روی پیراهن مشکی‌ام بپوشم برای سوارکاری. هنوز هم نمیفهمم چرا بعد آن همه سبک سنگین کردن آخرش رفتم خریدمش! 
   یا اصلا عصبانی می‌شوم وقتی به این فکر می‌کنم که می‌توانستم بروم شنا با هر جلسه هزاروپانصدتومان آن‌وقت رفتم سوارکاری. دارم چه می‌گویم؟ فکرهای توی سرم را. اگر روزی به هم برسیم شاید مجبور شوی گاهی این بلند بلند فکر کردن مرا تحمل کنی. اگر تحمل نکنی احتمالا به شدت از هم فاصله می‌گیریم که وحشتناک است.
   داشتم می‌گفتم که گاهی می‌ترسم از رسیدن. راستش الان در شرایطی هستم که از خیلی چیزها می‌ترسم. چند وقت پیش که لا‌به‌لای غذا پختن به این دقت کردم که آموخته‌های مامان را برای اداره زندگی دارم خیلی خوب پیاده می‌کنم، حس کردم واقعا بزرگ شده‌ام. اما این ترس‌ها گاهی مرا می‌ترساند! نکند هنوز به اندازه کافی بالغ نیستم؟
   به همه این‌ها آناتومی را هم اضافه کن. درسی که دیوانه کننده و طاقت‌فرسا شده. باید ساعت‌ها برایش وقت بگذارم که به حالت دلخواهم برسم در فهم و درک آن اما حوصله‌اش نیست. سر کلاس معمولا چیز زیادی نمی‌فهمم. حواسم سریع پرت می‌شود و تمرکزم می‌رود. اسم‌های متعدد هم یادم نمی‌ماند و مثلا وقتی استاد از من می‌پرسد که این چیست و مثلا به یکی از حفرات جمجمه اشاره می‌کند ممکن است حتی یک گزینه ام برای پاسخ دادن نداشته باشم که شک کنم اشتباه است. وقتی می‌بینم بقیه اینطور نیستند هم اذیت می‌شوم. فکرش را بکن، من دارم خودم را با بقیه مقایسه می‌کنم!
   دلم برای کیشمس می‌سوزد و فکر می‌کنم که کاش بشود کمکش کرد! با سحر شوخی می‌کنم. چندتا فحش افتاده روی زبانم ( این احتمالا متعجبت کند ). خیلی خیلی خیلی کم کتاب می‌خوانم. این ماه هم تمام پولم را خرج کردم. گاهی در اوج کار و مشغله با بچه‌ها ورق بازی می‌کنم! هنوز هم فکرها پشت سر هم به من حمله می‌کنند. 

خوشحالم که می‌توانی مرا اینگونه عریان بخوانی...
  • ۲۸ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۳۶
  • بهمن دخت

شنیدن چندباره صدایت فردا توی راه تصویر قشنگی ست...

حالا هم وقت خیال است و بلکه خواب مارا ببرد.

  • ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۴۱
  • بهمن دخت
تو یقینا شاعری. شاعر آرام و دوستداشتنی که ادعایی ندارد. برای من تو حتی اگر یک بیت هم نگویی شاعری. شعر که فقط وزن و قافیه نیست. اما خودمانیم دیگر، من شاعر بودن را در تو زیبا می‌بینم ( جمله زیادی ادبی شد. انقدر عمیق درباره تو حرف زدن سخت است :) ) کیف می‌کنم با هر بیت و هر مصرع و هرغزل. گاهی تا سقف آسمان صعود می‌کنم با شعرت. در یک جمع ایده‌آل وقتی از تو بگویم یکی از جمله‌ها همین است که: شاعره، مثل خودم. البته قسمت اول را محکم و با قطعیت می‌گویم و بعد ویرگول را آرام و نامفهوم. 
   مامان عکس‌هایت را می‌دید. گفت چقدر جالب. سوار اسب شده‌ بودی توی عکس. گفت چقدر شبیه. من چشم‌هایم برق زد و هزارتا شباهت با تو توی سرم پیچید که نمی‌توانستم به مامان بگویم. یکیش این بود که تو شاعری یا لااقل شعر دوست داری.
   اینکه تو شاعری برای من از خیلی چیزها مهم‌تر است. اینکه شاعر بمانی از خیلی چیزها دوستداشتنی‌تر است. شعر که فقط وزن و قافیه و کلمه نیست. آن‌ها هم خوبند، دلچسب اند، اجتناب‌ناپذیرند اما شعر یک مفهوم است و شاعر کسی‌ست که به بروز این مفهوم تن می‌دهد. با شعر همه چیز زیباتر و لطیف‌تر می‌شود جان‌من. شعر زندگی کنیم، شعر بخوانیم، شعر بگوییم.
   البته اگر تو حوصله نداشته باشی کلمات را ردیف کنی پشت هم، احتمالا من باز هم به تو می‌گویم شاعر و در یک جمع ایده‌آل می‌گویم که شاعری. اگر هم از من بپرسند در چه وزن و قالبی شعر می‌گویی، می‌گویم زندگی.

+ فایل صوتی فرمت عجیبی داشت. باز نشد.
  • ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۱۷
  • بهمن دخت

نخود خانوم


حالا نخود خانوم را به تو معرفی می‌کنم. پروسه نامگذاری او به این شکل بود:

اول دیدمش کنار بقیه گربه‌ها که کوچکترین بچه‌گربه بود و دیدم که چطور از بقیه می‌ترسید. یکی دو روز موش صدایش کردم. بعدش فکر کردم که یک گربه چقدر ممکن است بدش بیاید که اسمش موش باشد! پس همینطوری به زبانم آمد و گفتم نخود. شاید چون نخود نماد کوچک بودن است.

:)

  • ۲۶ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۰۵
  • بهمن دخت
یه کم فکر کردم، یه گشتی هم تو نت زدم. ولی معذب بودم. انتخاب اسم برای هر چیزی که به خودم مربوطه کاملا شخصیه و تا از اسمی روی یه چیز لذت می‌برم انتخابش می‌کنم. ولی وقتی برای شخصی دیگه انتخاب می‌کنی یه مقدار سخته. اول خواستم لیست پیشنهادی بدم ولی بعد تصمیم گرفتم که بگم اگه مال من بود اسمش رو می‌ذاشتم: پریشان.
   ولی احتمالا تاحالا به اسمش فکر کردی و گزینه‌هایی داری. بهتره هرچی که دلت میگه بذاری
:)


یه کم اخمو و غرغرو به نظر میاد ولی خوشگل و مهربونه :)

+ ایده اسم از در هم بودن ریشه‌ها برداشته شد.
  • ۲۶ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۵۴
  • بهمن دخت

از کنار غرفه انتشارات بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق رد می‌شدم، زل زدم به تابلوش خندیدم و چشم ازش بر نداشتم. مسئول غرفه جوری نگاهم می‌کرد انگار دیوانه‌ام. نیستم؟


+ روزهای خیلی خیلی شلوغ و خسته. تو اما شعر بخوان برایم. بخوان.

  • ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۱۴
  • بهمن دخت
استاد قطب‌الدین به شکل عجیبی شبیه مادر تو به چشمم می‌آید
:)
  • ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۴۸
  • بهمن دخت

بارون اومد:)

بارون زندگی من، به این اهواز خشکِ گردوغباری ببار.

  • ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۰۴
  • بهمن دخت
راستی از کی من انقدر راحت نوشتم برای تو؟ انقدر بی حفاظ. درست بعد از کدام کلمه و کدام جمله و کدام نوشته؟ نمی‌دانم...
  • ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۱۸
  • بهمن دخت

عجیب نیست این حجم از احساس ت ع ل ق به ت و ؟ در این شرایط کمی عذاب‌آور است.

  • ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۱۰
  • بهمن دخت
یک روز اگر تصادفی روز ولنتاین برایم یک شاخه گل خریدی، اخم می‌کنم و می‌گویم آن را نمی‌خواهم...
:|
  • ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۴۵
  • بهمن دخت
به بچه‌ها میگم:
نه دیگه فایده نداره. این هوا مجبورم کرد زودتر ازدواج کنم برم.

:)
  • ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۳۵
  • بهمن دخت
آمار البته درس خسته کننده‌ای نیست اما من حالا خسته‌ام. حوصله‌ام حسابی سر رفته است. تو می‌آیی در خاطرم مدام. تو. به این فکر می‌کنم که احتمالا حالا با اشتیاق سر کلاس مورد علاقه‌ات نشسته‌ای. چرا من خودم را دائم با تو مقایسه می‌کنم؟ این چیز خوبی ست؟ شاید یک رقابت سالم بشود از آن بیرون کشید. رقابت سالم و دوست‌داشتنی من و تو :) چقدر این روزها به تو فکر می‌کنم... کی به من می‌رسی که منتظرم... 
   حالا در کسالت‌بارترین ساعت ممکن در روز، تو تنها راه حلی. اگر بدانی که چقدر مطمئن به تو فکر می‌کنم... ترسناک است اما ارزشش را دارد.
  • ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۴۴
  • بهمن دخت